فتنه قرامطه در مکّه‏

 «اسماعیلیه» گروهى از شیعیان بودند که پس از شهادت امام جعفر صادق- علیه‌‌‌‏السلام- به امامت «اسماعیل بن جعفر» و فرزندان او معتقد شدند و خود بعدها به فرقه‏‌‌هاى گوناگونى تقسیم گردیدند. در میان آنها افراد و شخصیتهایى پیدا شدند که هر کدام مذهب اسماعیلیه را به نوعى تفسیر و توجیه نمودند و به امامت شخص بخصوصى دعوت کردند.

یکى از چهره‏‌‌هاى معروفى که در میان دعاة و شخصیتهاى برجسته اسماعیلیه نخستین، اسم و رسمى دارد و منشأ پیدایش حوادث بسیارى شده است، شخصى به نام «حمدان قرمط» است که پس از مرگ ابوالخطاب اجدع یکى از بنیانگذاران فرقه اسماعیلیه، شاخه‏‌‌اى در این فرقه ایجاد کرد و حرفهاى تازه‏‌‌اى آورد که بعدها طرفداران او را «قرامطه» یا «قرمطى» گفتند.

در منابع اهل سنت و- به پیروى از آنها- در منابع غربى، حمدان قرمط شاگرد و مرید عبداللّه بن میمون قداح معرفى شده که گویا در شکل‌‌‏گیرى اندیشه‏‌‌هاى حمدان قرمط نقش عمده‏‌‌اى داشته است، آنگاه عبداللّه بن میمون را از موالى امام جعفر صادق-ع- شمرده. گاهى او را از اصل یهودى(1) و گاهى دیصانى(2) و گاهى ایرانى مجوسى(3) دانسته‌‌‌‌‏اند و نسب فاطمیان مصر را نیز به او رسانیده‏‌‌اند.(4)

این در حالى است که در منابع شیعى، عبدالله بن میمون توثیق شده و چنانکه خواهیم دید، هیچگونه احتمالى درباره قرمطى یا اسماعیلى بودن او داده نشده است.

پیش از نقل جملاتى از علماى رجال شیعه درباره عبدالله بن میمون، توجه خوانندگان عزیز را به چند نمونه از اظهارات نویسندگان دیگر جلب مى‌‌‏کنیم:

ابن ندیم از شخصى به نام ابوعبداللّه بن رزام که در ردّ اسماعیلیه کتابى نوشته است، چنین نقل مى‌‌‏کند (و البته صحت و سقم مطلب را به عهده نمى‏گیرد):

 «میمون قداح در ابتدا از پیروان ابوالخطاب بود و دعوى بر الوهیت على بن ابیطالب مى‌‌‏کرد او و پسرش عبداللّه، دیصانى مذهب و از محلى در نزدیکى اهواز بودند و پسرش عبداللّه مدت زیادى ادعاى پیامبرى کرد و شعبده‏باز و نیرنگ باز بود ... او به سلمیه نزدیک حمص گریخت و در آنجا مردى به نام حمدان بن اشعث ملقّب به «قرمط» ... دعوت او را پذیرفت ...»(5)

خواجه رشیدالدین پس از ذکر متفرق شدن اصحاب محمد بن اسماعیل بن جعفر مى‌‌‏گوید: «عبدالله بن میمون قداح که به زى صوم و صلاة و طاعات متحلى بود، به عسکر مکرم مقام کرد ... و از آنجا به کوهستان عجم اهواز آمد و مردم را دعوت مى‌‌‏کرد و خلفاى خود را به جانب عراق و رى و اصفهان و قم و همدان فرستاد.(6)

فخر رازى در معرفى فرقه باطنیه مى‌‌‏گوید:

نقل شده که یک مرد اهوازى که عبدالله بن میمون قداح نام داشت و از زنادقه بود، پیش جعفر صادق رفت و اکثر اوقات در خدمت فرزندش اسماعیل بود پس از مرگ اسماعیل در خدمت فرزند او محمد قرار گرفت و چون محمد از دنیا رفت ... مدعى شد که محمد را فرزندى است که باید از او اطاعت کرد و زندقه را به او یاد داد ...(7)

بطورى‏که ملاحظه مى‌‌‏فرمایید عبدالله بن میمون به عنوان پایه‏گذار باطنیه و قرامطه و مردى شیّاد و دروغگو معرفى شده است. در صورتى‏که در منابع شیعى او یکى از اصحاب خاص امام باقر و امام صادق شناخته شده که از آنها نقل حدیث مى‌‌‏کرد.

نجاشى در رجال خود مى‌‌‏نویسد:

عبدالله بن میمون الأسود القداح برده آزاد شده بنى مخزوم ... از امام صادق- ع- روایت مى‌‌‏کرد و مردى ثقه بود و کتابهاى «مبعث النبى» و «صفة الجنة و النار» از اوست.(8)

با وجود توثیق رجالى مهمى چون نجاشى، تردیدى در جلالت قدر عبداللّه بن میمون نمى‏ماند، بخصوص این که در کتب رجالى ما هیچگونه قدحى درباره او نقل نشده و اگر او اسماعیلى بود بدون شک علماى رجال بیان مى‌‌‏کردند؛ زیرا بطورى‏که مى‌‌‏دانیم رجالیون ما حسّاسیت عجیبى درباره ذکر مذهب انحرافى شخص دارند. تنها نقطه مبهمى که وجود دارد، عبارتى است که کشى در باره او دارد. کشى پس از نقل حدیثى از امام باقر در تأیید عبدالله بن میمون مى‌‌‏گوید: عبدالله بن میمون به «تزید» (کذا) قائل بود.(9)

منظور از کلمه «تزید» روشن نیست بعضى‏ها آن را به معناى «دوست داشتن زید» گرفته‏اند و بعضى دیگر احتمالات بى‏ربط دیگرى داده‏اند.(10) دیگر این که در کتب ملل و نحلى که از طرف شیعه نوشته شده مانند فرق الشیعه نوبختى و المقالات و الفرق اشعرى در معرفى اسماعیلیه و قرامطه نامى از ابن میمون برده نشده است و همچنین ثابت بن سنان که خود معاصر با حمدان قرمط بود و کتابى تحت عنوان «تاریخ اخبار القرامطه» نوشته است ابداً اسمى از عبداللّه بن میمون نمى‏برد.

بهرحال از نظر منابع شیعى عبداللّه بن میمون هیچگونه ارتباطى با قرامطه نداشته است. آنچه مسلم است این است که مؤسّس فرقه قرامطه، از فرق اسماعیلیه، شخصى به نام حمدان بن اشعث قرمطى بود که پس از مرگ محمد بن اسماعیل بن جعفر از پیروان او جدا شد و با اظهار عقاید خاصى، انشعابى در اسماعیلیه به وجود آورد. بنا به نقل ابن ندیم، حمدان قرمط در قریه‏اى به نام «قس بهرام» کشاورزى و گاودارى مى‌‌‏کرد و آدم بسیار باهوشى بود و مرد دانشمندى به نام «عبدان» که کتابهایى را تصنیف کرده بود به او گروید و مبلّغانى را به سواد کوفه گسیل داشتند.(11)

 

واژه «قرامطه»

دیدیم که نام فرقه «قرامطه» از لقب بنیانگذار آن حمدان قرمط اخذ شده است اکنون باید دید که این واژه به چه معنایى است و چرا به حمدان، «قرمط» گفته مى‌‌‏شد. در اینجا احتمال‏هاى مختلفى داده شده که مهمترین آنها را مى‌‌‏آوریم:

- ابن ندیم گفته: از آن جهت به حمدان، «قرمط» گفته مى‌‌‏شد که قدى کوتاه داشت.(12)

- بغدادى گفته: او در راه رفتن گامهاى کوتاهى برمى‏داشت و یا در نوشتن میان خطوط فاصله کمى مى‌‌‏داد.(13)

- ابن منظور بى‏آنکه اشاره‏اى به وجه تسمیه قرامطه کند گفته است: قرمطه به معناى برداشتن گامهاى کوتاه و هم به معناى نزدیک هم نوشتن و دقت در آن آمده است.(14)

- جرجانى گفته: قرمط نام یکى از روستاهاى واسط است(15) و ابى خلف اشعرى لقب حمدان را «قرمطویه» ذکر مى‌‌‏کند.(16)

- آقاى دکتر مشکور از طبرى و ثابت بن سنان نقل کرده که این واژه به معناى کرمیتى یعنى سرخى چشم است و از ابن جوزى نقل کرده که کرمیتى به معناى قوّت بینایى و تیزبینى است، سپس اضافه کرده: چنین مى‌‌‏نماید این کلمه از لهجه آرامى محلىِ شهرِ واسط به عاریت گرفته شده باشد که در آن قرمط هنوز به معناى تدلیس کننده است. کارل فولدرس مى‌‌‏گوید: کلمه قرمط با ریشه یونانى «قرّماطا» به معناى حرف، ارتباط دارد. همچنین نام قرمط به خط ویژه نسخى اطلاق مى‌‌‏شود و الفباى سرّى قرمط نیز در متون یمنى وجود دارد.(17)

- لوئى ماسینیون که تحقیقى درباره قرامطه دارد از «ولرز» نقل کرده که این واژه را با یکى از کلمات یونانى یکى دانسته ولى احتمال دارد که این اصطلاح مشتق از گویش محلى آرامى شهر واسط باشد؛ یعنى در جایى که قرمطا معناى مدلّس مى‌‌‏داده است ... اصطلاح قرمط از نظر خط شناسى به خطى اطلاق مى‌‌‏شد که خط نسخى نام داشت. اخیراً «گریفینى» در متون یمنى به الفباى ویژه قرمطى برخورده که سرى بوده است.(18)

- بطروسْفکى پس از نقل گفته‏هاى ماسینیون در پاورقى کتاب خود از «ایوانوف» نقل کرده که گفته: کلمه قرمط از «قرمیثه» مأخوذ است که به معناى کشاورز، روستایى در لهجه سریانى بین‏النهرین سفلى؛ یعنى زبان آرامى مى‌‌‏باشد.(19)

ما تصوّر مى‌‌‏کنیم که اگر این لقب را مخالفان قرامطه به رهبر آنها داده باشد، معناى تدلیس و مدلس مناسبتر است، بخصوص این که به عبداللّه بن میمون نیز (با صرفنظر از صحت انتساب او به قرامطه) لقب شعبده‏باز و حیله‏گر داده‏اند. و اگر این لقب را پیروان حمدان قرمط به او داده باشند، مناسب چنین است که آن را به معناى کشاورز بگیریم؛ زیرا همانگونه که از ابن ندیم نقل کردیم، حمدان به کشاورزى و گاودارى مشغول بوده است هر چند احتمال این که این لقب به خاطر سرخى چشم یا کوتاهى قد یا گامهاى کوتاه یا خط ریزنوشتن حمدان بوده احتمال بعیدى نیست و بهرحال، مسأله چندان مهم نیست.

اعتقادات قرامطه‏

اصول اولیه اعتقادات قرامطه، همان اصول پذیرفته شده در فرقه «اسماعیلیه» است، منتها این گروه از اسماعیلیه، یک سلسله اعتقادات ویژه‏اى دارند که آنها را از دیگر گروههاى این فرقه متمایز مى‌‌‏سازد. البته اعتقاداتى که به آنها منسوب است در کتب مخالفان آنها آمده و لذا نمى‏توان صحت آن را تضمین کرد.

طبق نوشته نوبختى و ابى خلف اشعرى، قرامطه به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر معتقدند و او را همان امام قائم مهدى مى‌‌‏دانند و حتى به نبوت و رسالت او و سایر ائمه قائل هستند و مى‌‌‏گویند: رسالت در روز غدیر خم از پیامبر قطع و به امیرالمؤمنین على و پس از او به ائمه بعد منتقل شد و آنها در عین این که امام هستند مقام رسالت را نیز دارند. آنها مى‌‌‏گویند: محمد بن اسماعیل زنده است و در بلاد روم غایب مى‌‌‏باشد.(20)

ابوالحسن اشعرى مى‌‌‏گوید: قرامطه معتقدند که «محمد بن اسماعیل» هم اکنون زنده است و او همان مهدى است که از ظهور او خبر داده شده است.(21)

شهرستانى مى‌‌‏گوید: آنها (که در عراق به باطنیه و قرامطه و مزدکیه و در خراسان به تعلیمیه و ملحده معروف هستند) کلام خود را با بعضى از گفته‏هاى فلاسفه مخلوط کرده‏اند و کتابهایى در این باره نوشته‏اند. آنها مى‌‌‏گویند: خداوند نه موجود و نه لاموجود است و همینطور نه عالم و نه جاهل و نه قادر و نه عاجز است و به همین گونه است سایر صفات خدا! زیرا اثبات حقیقى، اقتضا مى‌‌‏کند که خداوند در جهتى که بر او اطلاق مى‌‌‏کنیم با سایر موجودات شریک باشد و این همان تشبیه است.(22) و نیز مى‌‌‏گویند: همانگونه که افلاک و طبایع با تحریک نفس و عقل در حرکت هستند، جامعه بشرى نیز با شرایع و به تحریک پیامبر و وصى او درحرکتند و این در هر زمانى دایر خواهد بود، آنهم به صورت هفت تا هفت تا، تا به دوره پایانى خود منتهى شود و زمان قیامت فرا برسد و تکالیف برداشته شود.(23)

ابوالحسن ملطى پس از نسبت دادن عقاید عجیبى به آنها مانند اینکه آنها، فرائض؛ چون نماز، روزه، زکات و حج را واجب نمى‏دانند. اضافه مى‌‌‏کند که آنها معتقدند: کسانى که با عقیده آنها مخالفند، کافر و مشرک هستند و خون و مالشان حلال است و مى‌‌‏توان آنها را اسیر گرفت!(24)

البته عقایدى که به قرامطه نسبت داده شد، بسیار بیش از اینهاست و اما تنها نمونه‏هایى از آن را آوردیم تا زمینه‏اى براى بحثهاى بعدى باشد.

تشکیل دولت قرامطه در احساء و بحرین‏

به گفته مورّخان در سال 286 در مناطقى ازجنوب خلیج فارس در بحرین و قطیف و احساء، قرمطى‏ها حکومت نسبتاً مقتدرى تشکیل دادند که در رأس آن، شخصى به نام «ابوسعید جنابى» بود. درباره این شخص اطلاعات گوناگونى در دست است که مورّخان به صورت پراکنده نوشته‏اند. یک گزارش از ابن حوفل در باره او در دست است که اطلاعات خوبى در مورد سوابق ابوسعید و چگونگى آشنایى او با قرمطیگرى و کیفیت تشکیل حکومت در بحرین و موارد دیگر به دست مى‌‌‏دهد و ما اینک متن عبارت ابن حوقل را مى‌‌‏آوریم:

 «ابوسعید بهرام جنابى از مردم «جنابه» و آرد فروش بود. او دعوت قرمطیان را قبول کرد و به «عبدان کاتب» شوهر خواهر حمدان قرمط گروید و در نواحى خود؛ یعنى جنابه (گنابه) و شهرهایى از مناطق گرمسیر فارس به دعوت پرداخت و مال‏هاى فراوانى از مردم گرفت. تا این که حمدان قرمط از «کلواذا» براى او نامه‏اى نوشت و او را پیش خود فراخواند. پس از چندى او را همراه با عبدان کاتب، به بحرین فرستاد و او را مأمور به دعوت مردم آنجا کرد و با اموال و نامه‏ها وتوصیه‏هاى خود، او را تقویت نمود.

ابوسعید که به بحرین آمد با زنى از آل سنبر ازدواج کرد و در میان اعراب منطقه، به دعوت پرداخت و مردم به او گرویدند و او با کمک آنان شهرهاى اطراف را فتح کرد و عشایر و قبایل از ترس یا رغبت دعوت او را پذیرفتند.(25)

طبرى در گزارش کوتاهى مى‌‌‏گوید:

در این سال (286) مردى از قرامطه به نام ابوسعید جنابى در بحرین خروج کرد، جماعتى از اعراب و قرامطه دور او جمع شدند ... و کار او بالا گرفت. مردم آبادیها را کُشت و به موضعى به نام قطیف رفت که میان آنجا و بصره چند مرحله (منزل) است و از مردم قطیف هم کشت. گفته شده که او اراده بصره نمود، والى بصره تصمیم قرامطه را به سلطان گزارش داد و او دستور داد که خراج و صدقات را جمع و حصارى دور بصره درست کنند. هزینه این کار چهارده هزار دینار تخمین زده شد که این هزینه را صرف کرده، حصارى دور بصره کشیدند.(26)

ابن عماد حنبلى جزئیات بیشترى را به دست مى‌‌‏دهد و اظهار مى‌‌‏دارد که: حصار شهر بصره به دستور معتضد عباسى کشیده و ابوسعید در بصره پیمانه کشى مى‌‌‏کرد و در مورد لقب او مى‌‌‏گوید: او از «جنابه» یکى از روستاهاى اهواز بود. سپس از قول صولى نقل مى‌‌‏کند که ابوسعید مرد فقیرى بود که آرد غربال مى‌‌‏کرد. او به بحرین آمد و در آنجا خروج کرد و جماعتى از بقایاى زنج و دزدها به او ملحق شدند و کار او بالا گرفت و سپاه خلیفه را بارها شکست داد.(37)

طبق گزارش ثابت بن سنان: قرامطه بحرین در سال 306 به دمشق حمله کردند و بسیارى از مردم را کشتند و مهمتر این که آنها به مصر هم هجوم آوردند و در محلى به نام «عین شمس» با لشگر «جوهر صقلى» فرمانده سپاه المعزلدین اللّه فاطمى روبرو شدند و آنها را شکست دادند ولى در حمله بعدى لشکر فاطمیان توانستند به قرامطه بحرین شکست بدهند و آنها را از مصر خارج کنند حسین بن بهرام قرمطى بحرینى چنین سرود:

یا مصران لم اسق ارضک من دم             یروى ثراک، فلاسقانى النیل(28)

مشابه این اطلاعات در بسیارى از کتب تاریخى آمده که ما از نقل آنها خوددارى مى‌‌‏کنیم و فقط این نکته را از ابن اثیر اضافه مى‌‌‏کنیم که ابو سعید جنابى سرسلسله قرامطه بحرین در حالى کشته شد که بر احساء 29 و قطیف و هجر و طائف و سایر بلاد بحرین حکومت مى‌‌‏کرد. او را غلام خودش به قتل رسانید. 30

پس از کشته شدن ابوسعید، فرزند او ابوطاهر سلیمان جنابى- جنجالى‏ترین چهره در میان حکام قرمطى- قدرت را به دست گرفت و برنامه‏ها و تندرویهاى پدر را دنبال نمود. او به تمام نواحى و اطراف دست‏اندازى کرد و همو بود که بارها به کاروانهاى حجّاج حمله کرد و آنها را کشت و بالأخره به مکه نیز حمله کرد و کشتارهاى بیرحمانه‏اى به راه انداخت و حجرالأسود را از کعبه ربود که شرح مفصّل آن به زودى خواهد آمد.

ابوطاهر آدم بى‏رحم و متهوّرى بود. او در سال 311 به بصره که حصارى دور آن کشیده بودند، حمله کرد و نیروهاى او با نردبانهاى مخصوص از بالاى حصار به داخل شهر نفوذ کردند.

به گفته ابن کثیر: در این حمله هزار و هفتصد سواره تحت فرمان او بود و پس از عبور از حصار شهر هفده روز در آنجا ماندند و بسیارى از مردم را کشتند ... 31

ابوطاهر شهر «هجر» را پایتخت خود قرار داده بود که به گفته یاقوت مرکز بحرین بود و گاهى هم به همه بلاد بحرین «هجر» اطلاق مى‌‌‏شد. 32 او سربازان از جان گذشته و پیشمرگان بسیارى داشت که همین امر رمز پیروزیهاى نظامى پى‏درپى او بود. نوشته‏اند که «ابن ابى الساج» هنگام حرکت دادن سپاه سى‏هزار نفرى خود به عزم جنگ با قرمطیان، پیکى براى اتمام حجت نزد پیشواى آنان ابوطاهر جنابى فرستاد. چون پیک پیش ابوطاهر آمد ابوطاهر از او پرسید: «ابن ابى الساج» چه تعداد سپاهى با خود آورده است؟ پیک جواب داد: سى هزار نفر. ابوطاهر او را مسخره کرد و گفت: در حقیقت سه نفر هم ندارد. آنگاه روى به یکى از جنگجویان خود نمود و به او فرمان داد که در دم، خنجر برکشیده و شکم خود را بدرید. ابوطاهر به پیک گفت: با چنین جانبازى که از جنگجویان من دیدى، «ابن ابى الساج» چه کار تواند کرد؟ 33

بهرحال ابوطاهر موجود عجیبى بود و به بسیارى از شهرهاى اطراف مانند شهرهاى کوفه و بصره و رقه و قادسیه و رأس العین و نصیبین و کفرتوثا و موصل و چند شهر دیگر حمله کرد و تمامى این حمله‏ها با کشتارهاى وسیعى همراه بود او حتى قصد دمشق و فلسطین کرد ولى موفق نشد و همچنین او تا یک فرسخى بغداد رسید ولى از آنجا بازگشت. 34

ابوطاهر از شعرهم بهره‏اى داشت و در قطعه شعرى که به او منسوب است از بلند پروازى‏هاى خود و همینطور از اینکه او داعى بر مهدى است خبر داده است. البته منظور او از مهدى، مهدى فاطمى است که در آفریقا خروج کرده بود. آن شعرها این است:

أغرّکُمُ منّى رجوعى الى هَجَر             فعمّا قلیل سوف یأتیکم الخبر

اذ اطلع المرّیخ من ارض بابل             و قارنه کیوان فالحذر الحذر

فَمَنْ مُبلغٌ اهل العراق رسالة             بانّى انا المرهوب فى البدو والحضر

فیاویلهم من وقعة بعد وقعة             یساقون سوق الشاة للذبح و البقر

سأصرف خیلى نحو مصر و برقة             الى قیروان الترک و الروم والخزر

تا آنجا که مى‌‌‏گوید:

انا الداع للمهدى لاشک غیره             انا الصارم الضرغام و الفارس الذکر

أعمّر حتى یأتى عیسى بن مریم             فیحمد آثارى وارضى بما أمر 35

البته ما اینجا درصدد ذکر جزئیات دست‏اندازیهاى ابوطاهر به شهرها نیستیم، از آنچه که به اختصار گفتیم، معلوم شد که ابوطاه

/ 0 نظر / 37 بازدید