غفرانگه رب

تسلیت شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع)
نویسنده : معین حج - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤
 

السَّلامُ عَلی الْمُعَذَّبِ فِی قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطَامِیرِ ذِی السَّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلَقِ الْقُیُود

شهادت امام کاظم (ع)

شهادت جانگداز و مظلومانه هفتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت؛

حضرت باب الحوائج؛ موسی بن جعفر؛ امام کاظم(علیه السلام)

را به محضر فرزند داغدارش امام زمان(عج) و شما عزیزان تسلیت وتعزیت عرض می‌‌کنم.

به همین مناسبت، داستانی زیبا و آموزنده از زندگی حضرتش را تقدیم می‌‌کنم.


«مذمت و نکوهش فحش و دشنام» و «خاصیت صله رحم»

علی بن ابوحمزه از شاگردان امام کاظم(ع) بود. روزی امام کاظم(ع) به او فرمود: به زودی شخصی از مردم مغرب، با تو ملاقات می‌‌کند، و از تو درباره من سوالی می‌‌کند. در پاسخ بگو؛ او امام ما است که امام صادق(ع) او را به امامت بعد از خود تعیین نموده است، و مسائلی از حلال و حرام می‌‌پرسد، جواب مسائل او را بده.

علی بن ابوحمزه گفت: نشانه آن مرد مغربی چیست؟

امام کاظم(ع) فرمود: او بلند قامت و تنومند است و نامش یعقوب بن یزید می‌‌باشد که رئیس قوم خود است. اگر خواست نزد من بیاید، او را نزد من بیاور.

علی بن ابوحمزه(ره) می‌‌گوید: کنار کعبه رفتم و مشغول طواف بودم، ناگاه مرد بلند قامت و تنومندی نزد من آمد و گفت: می‌‌خواهم درباره صاحب تو، سؤال کنم. گفتم: درباره کدامیک از اصحاب؟

گفت: درباره موسی بن جعفر(ع).

گفتم: نامت چیست؟

گفت: یعقوب بن یزید.

گفتم: اهل کجا هستی؟

گفت: اهل مغرب.

گفتم: چگونه مرا شناختی؟

گفت: در عالم خواب دیدم، شخصی به من گفت: با علی بن ابوحمزه ملاقات کن، آنچه سؤال داری، از او بپرس. جویای حال تو شدم، سرانجام اینجا تو را پیدا کردم.

گفتم: همین جا اندکی بنشین تا من طواف خود را تمام کنم و سپس نزد تو می‌‌آیم.

طواف را به پایان رسانیدم و نزد یعقوب آمدم و با او مقداری گفتگو نمودم، فهمیدم که مردی خردمند و هشیار است.

از من خواست او را به حضور امام کاظم(ع) ببرم. او را به محضر امام(ع) آوردم.

وقتی که امام کاظم(ع) او را دید، فرمود: ای یعقوب بن یزید، دیروز آمدی، و در فلان محل، بین تو و برادرت، درگیری شد و به همدیگر ناسزا گفتید.

چنین برخورد و روش از دین من و دین پیروانم نیست، و ما به هیچیک از شیعیان خود نگفته‌‌ایم که رفتارشان چنین باشد، از خدا بترس.

بین شما به زودی بر اثر مرگ جدایی می‌‌‌‌افتد، برادرت در همین سفر، قبل از آنکه به وطن برسد می‌‌‌‌میرد، و تو از کرده خود پشیمان می‌‌شوی. شما قطع رحم نموده‌‌اید و نسبت به همدیگر قهر هستید، خداوند عمر شما را کوتاه نمود.

یعقوب گفت: ای پسر رسول خدا! تکلیف من چه می‌‌شود، و مرگ من کی فرا می‌‌‌‌رسد؟

امام کاظم(ع) فرمود: مرگ تو نیز(به خاطر قطع رحم) فرا رسیده بود، ولی تو در فلان منزل، نسبت به عمه‌‌ات صله رحم کردی، خداوند بیست سال عمر تو را تأخیر انداخت.

علی بن ابو حمزه می‌‌گوید: سال بعد، یعقوب را در مکه دیدم و به من خبر داد که برادرم قبل از رسیدن به وطن از دنیا رفت و در همان راه، او را دفن کردم.

(اثبات الهدی 5: 540)