غفرانگه رب

گفت و گو با حجت الاسلام والمسلمین سید جعفر طباطبایی (اولین روحانی کاروان)
نویسنده : معین حج - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
 

حجت الاسلام والمسلمین سید جعفر طباطبایی اولین روحانی است که به عنوان روحانی کاروان حج، عازم سرزمین وحی شده است.

ایشان طی مصاحبه‌‌ای که با مجله صفا داشته‌‌اند نکات خواندنی و ارزشمند و تجربیات مفیدی را مطرح کرده‌‌اند که برای روحانیون کاروان می‌‌تواند مفید و مثمر ثمر باشد.


بفرمایید اولین بار در چه زمان و سنی به حج مشرف شدید؟

بنده سال،41 پس از دو سال تلاش، برای اولین بار به حج مشرف شدم. آن زمان به وسیله هواپیماهای چهار موتوره -که پس از بلند شدن از تهران تا پیش از رسیدن به جده، برای سوختگیری در آبادان و دمّام و ریاض مینشست، به عربستان میرفتیم.

 

در سفر اولتان روحانی کاروان بودید یا زائر؟

مستطیع بودم .خداوند پدرم را رحمت کند. ایشان که نماینده مرحوم آیت الله بروجردی بودند، پس از حساب سال بنده، به من خبر دادند که مستطیع هستم. گفتم: «من خانه ندارم». فرمودند «ما که شما را از خانه بیرون نکردیم! اینجا که هستید و زندگی می‌‌کنید». بنابراین در حکم مستطیع به مکه عازم شدم.

 

از چه سالی به عنوان روحانی به حج مشرف شدید؟

ازسال42 تا 45 هر سال مشرف می شدیم و جمعی هم با ما می آمدند، اما هر کس خرج خودش را می داد. گاهی هدایایی به روحانی می دادند و گاهی هم نه. معمولاً سالهای بعد به نیابت می رفتم تا خرج سفرم را تأمین کنم . سال 45 که سفر کاروانی به مکه آغاز شد، از تهران به عنوان روحانی کاروان با آقای «حسین آثم» عازم شدم.

آن زمان سه نفر به نامهای «شربت اوغلی»، «حسین آثم» و نیز سیدی اهل تبریز مردم را در قالب کاروان از تهران به حج میبردند. کاروان «حسین آثم» دو روحانی داشت. یکی شیخ محمود حلبی (به عنوان منبری) و یکی هم من (به عنوان روحانی کاروان).

 

برای چه تعداد زائر؟

آن زمان 150 زائر داشت، کم کم حج و زیارتی تأسیس شد و کاروانهای مشهد راه افتاد. از سال 45 که سفر حج کاروانی شد، غذا پختن و همه کارها به عهده مدیر کاروان قرار گرفت، اما اجباری نبود، برخی بی غذا و انفرادی میآمدند، اما بیشتر زائران با کاروان عازم میشدند.

از سال 50 به بعد، ثبت نام در کاروان برای سفر حج اجباری شد. یکی از کاروان دارها که مغازه اش در خیابان امام رضا(علیه السلام) بود، با انتشار اطلاعیه ای در روزنامه خراسان خبر داد که با 4 هزار تومان (آن زمان) آن هم به صورت قسطی افراد را برای حج ثبت نام میکند.

 

خوب مسئله استطاعت چه میشد؟ درست بود؟

بله؛ آنها نقداً چیزی نداشتند، اما مستطیع بودند، مثلاً ملکی داشتند که فروش نمیرفت.

از آن پس، با بالا رفتن حجم سفرهای حجاج، تمایل مردم به حج و نیز زیارت حرم پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فزونی یافت. آن زمان راه، هم برای سفر حج باز بود هم برای کربلا ؛ اما مردم بیشتر به کربلا میرفتند؛ زیرا آنجا هم میشد زیارت نمود، هم کار کرد و درآمدی برای برگشت به دست آورد. همچنین از آنجا که برخی ایرانیها در عراق ساکن شده بودند، رفتار مردم عراق با ایرانیها صمیمانه بود. اما اهل مکه و مدینه بعد از تسلط وهابیت، به شیعیان بسیار آزار میرساندند.

در این زمینه یکی از زائران مشهدی میگفت: یک بار که کنار قبر رسول الله(صلی الله علیه و آله) و زیارتنامه میخواندم، شرطه ای آمد و با چفیه اش محکم به عینک من زد. عینک شکست و شیشه اش داخل چشمم رفت.

همان جا خطاب به رسول الله(صلی الله علیه و آله) گفتم: "فداک عینی یا رسول الله" فوراً من را به بیمارستان بردند، چشمم را عمل و آن شرطه را هم دستگیر کردند بعد از آن حادثه بینایی چشم آسیب دیده من، چند برابر شد.

 

آن سالها اول به مدینه می رفتید یا مکه؟

بیشتر مدینه اول بودند، بله، اول به مدینه میرفتند بعد مکه.

 

اوضاع و احوال مدینه چقدر با الآن تفاوت داشت؟

قبلاً چهار باغ به نامهای «صفا»، «مرجانه»، «بادی موسی» و «عَمروی» - البته نه این باغی که الآن هست، جلوتر بود- وجود داشت که بیشترکاروان دارها زائران را به آنها میبردند. زیر درختان این باغها با گونی اتاقهایی متعدد درست کرده بودندکه پنکه یا حتی سقفی نداشت.

سال اولی که مشرف شدم تنها چندجای مدینه چراغ برق داشت؛ مقابل قبرستان بقیع، کوچه - به قول مداحان- «بنی هاشم» -که نمیدانم این اسم یک باره از کجا پیدا شد؟!- مقابل حرم پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله). همچنین در حرم حضرت چراغ پرنوری پشت مسجد النبی بود که داخل این مسجد را هم روشن میکرد.

بیشتر کوچه‌‌های مدینه بدون برق بود طوری که هنگام عبور و مرور از فانوس استفاده میکردیم. گاهی مثلاً 5، 10 نفر با هم یک فانوس دست میگرفتیم تا حرم میرفتیم. برای تهیه غذا، چراغ خوراک‌‌پزی میبردیم، برخی همراه خود قورمه، ظرف و برنج برای خوردن میبرند و عده ای قالیچه و قالی برای فروش، هم زیارت میکردند و هم تجارت.

سال 46 من، پدر و مادرم و جمعی با اتوبوس به ترکیه، سپس سوریه و بعد اردن و از اردن برای عمره به مکه رفتیم. این مسیر خیلی خوب بود؛ زیرا برخی مکانهای تاریخی مثل فدک و خیبر را دیدیم. هنگام بازگشت عده‌‌ای که خسته شده بودند هوایی و بقیه زمینی بازگشتند.

از 1346 به بعد، در ماههای مبارک رمضان، شعبان و گاهی رجب مکرراً با کاروان به عمره میرفتیم؛ یعنی وقتی چند نفر پیش مدیر کاروان ثبت نام میکردند، کاروانی راه میافتاد و من هم به عنوان روحانی همراه آنها عازم میشدم. از سال 50 و 51 در هر سال دوبار مشرف میشدیم.

 

در آن زمان امنیت بود؟

تا زمانی که وهابیها کامل مسلط نشده بودند اهالی عربستان، هم به این خاطر که هنوز عقاید شیعه را کاملاً نشناخته بودند و هم از این جهت که ایرانیها زیاد خرید میکردند، ایرانی ها را دوست داشتند . فقط در مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله) چند شرطه قدیمی که با وهابیها همدست شده بودند، می ایستادند و مزاحمت میشدند همیشه 1 یا 2 ریال به آنها میدادیم تا اجازه دهند قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را ببوسیم، البته من این کار را نمیکردم؛ زیرا باید در ازایش پا روی عقیده و مذهبشان میگذاشتند و دینشان سست میشد.

 

لطفاً اوضاع سابق مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) را از لحاظ مساحت، امکانات و نماز جماعت شرح دهید!

مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) تا محل دو صحنی که الآن برایش چادر کشیده‌‌اند، امتداد داشت، طوری که «باب عبد المجید» که اکنون وسط مسجد است، پایان مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) بود. سقف مسجد النبی(صلی الله علیه و آله) هواکشهایی داشت که داخل مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله) را خنک میکرد. آن زمان بیشتر گنبدها دریچه داشت، روزآنها را باز میکردند تا هوای خنک بوزد.

خیلی از کسانی که گرما اجازه نمیداد در باغها به راحتی بخوابند، در مسجدالنبی میخوابیدند. جمعیت چندان زیاد نبود، طوری که ساعت 7 صبح به بعد در مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله) تعداد انگشت شماری زائر دیده میشد. خیلی وقتها فقط 50 یا 60 نفر در حال طواف کعبه دیده میشدند. در مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله) هم حدود 40 یا 50 نفر مینشستند و قرآن می خواندند. البته صبح زود جمعیت زیاد میشد. تمام مسجد برای نمازپر می شد.

 

آن زمان هم یک نماز جماعت برگزار می شد؟

ابتدا در مسجد الحرام دو تا نماز برپا میشد که بعد از دو سال یعنی سال 43 دیگر به یک نماز تبدیل شدالبته محرابهایی که در عکسها آمده 4 است،اما دیگر دو مذهب شافعی و مالکی در مکه پیروانی نداشتند. آن زمان محراب پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم کنار کعبه بود اما وقتی در مطاف واقع شد، خرابش کردند.

 

این محراب پیامبر که میگویید،کدام قسمت قرار داشت؟

میان رکن یمانی و حجرالاسود، تقریباً 2 مترمانده به حجرالاسود.

 

بقیع چگونه بود؟

سال اول که مشرف شدم، قسمتهایی از بقیع را خراب کرده بودند، من چوبه های ضریح مطهر 4 امام(علیهم السلام) را دیدم که کنار قبور مطهرشان بود. آخر قبرستان -که حالا آقایان میگویند به روایت سنی قبر فاطمه بنت اسد است، متأسفانه حاضر نیستند آنچه را مشهور و مورد قبول همه بود، در کتابهایشان بنویسند، بلکه مطالبی را با تلفیق برخی تاریخها ساخته اند- گنبدی باکاشیهای آبی رنگ وجود داشت که تخریب شده بود و کاشیهای شکسته‌‌اش کنار قبر ایشان افتاده بود.

 

گنبد مورد نظر در کدام قسمت از قبرستان بود؟

آخر قبرستان که اکنون آن را قبر «ابو سعید خدری» می‌‌‌نامند. البته من هنوز آنجا را قبر «فاطمه بنت اسد» میدانم؛ زیرا وقتی زمینهای بنی نضیر نصیب مسلمانها شد، سه بخش آن به حضرت علی علیه السلام رسید. یک بخش این زمینها کنار بقیع بود که حضرت در آن دو خانه ساخت: یکی برای خودش و دیگری برای مادرش فاطمه بنت اسد. ایشان (فاطمه بنت اسد) پس از وفاتشان در همان جا دفن شدند. امام حسن مجتبی(علیه السلام) در روایتی فرموده‌‌اند: «مرا به سوی بقیع حمل و نزدیک قبر مادرم دفن کنید» برخی این سخن را به جده ایشان «فاطمه بنت اسد» معنا کرده‌‌اند، بنابراین میگویند: قبری که کنار قبور چهار امام است، قبر فاطمه بنت اسد میباشد.

قبری که کنار قبورچهار امام است، از قدیم به قبر فاطمه زهرا مشهور بود و لوحی هم آنجا قرار داشت که از سال 56 آن را برداشتند.

 

 لوح روی قبر مورد نظر بود؟

نه، کنار قبر طاقچه مانندی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: "الحسن المجتبی و علی بن الحسین ومحمد بن علی و جعفربن محمد و علی رؤوسهم قبر عباس عم النبی و آخر الجدار قبر سیدتنا فاطمة الزهراء" لوح تا حدود سال 54 یا 55 یا 57 بود، اما بعد برداشته شد.

داخل بقیع راهروهای خیلی باریکی درست کرده بودند که افراد به زحمت رد میشدند. بیشتر قبور اصحاب پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) اطراف قبر «عثمان» و «حلیمه سعدیه» و ... بود. پشت قبر عثمان دیوار آخر بقیع و پشت آن نیز کوچه باغها و سپس منطقه‌‌ای بود که میگفتند قبر فاطمه بنت اسد است.

 

کسی از زیارت بقیع جلوگیری نمیکرد؟

در بقیع که اصلاً مزاحمت نبود، در حرم پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) 100 یا 150 نفر را پایین منبر مینشاندم، بالای منبر با صدای بلند زیارت می خواندم. گاهی «آمرین به معروفشان» میآمدند و با خواندن «لاترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی» به من میفهماندند که صدایم را بلند نکنم. درست هم میگفتند؛ زیرا دوران جوانی صدایی بلند داشتم. ایام حج وقتی کنار کعبه صدایم برای دعا بلند میشد، طبقه دوم و سوم -مخصوصاً شیعیان عراق و برخی مدیران کاروانها که خیلی با من آشنا بودند- میفهمیدند که صدا، صدای من است.

 

به خاطر دارید که مزاحمتها از چه تاریخی شروع شد؟

از سال 53 و 54، البته به من که همه زیارتها را حفظ کرده بودم و از بر میخواندم،کاری نداشتند، اماکسانی را که می خواستند کتاب دست بگیرند، اذیت میکردند.

 

هنگام ورود به عربستان کتابها را نمیگرفتند؟

ما ندیدیم، در گمرکها هم به کتابها کاری نداشتند.چون هنوز از محتوای کتب ادعیه اطلاعی نداشتند. من دوره «الغدیر» را برای امام جمعه مسجد الحرام، همچنین صحیفه سجادیه و مفاتیح بدون زیارت عاشورا را برای رئیس شئون دینی مسجد الحرام که آن زمان احمد الیامی بود، بردم.

 

 

این کتابها را به سفارش خودشان میبردید؟

ازهمان سال 41 که مشرف شدم، برای شیخ احمد سمعانی که رئیس شئون دینی مسجدالحرام بود، هدایایی مثل زعفران، قالیچه و پارچه میبردم - برخی افراد کاروان میگفتند: می خواهی بفروشی؟ جواب میدادم: خیر، برای کسی میبرم- رابطه ما از آنجا برقرار شد.

ما با آنها بسیار بحث و گفت و گو میکردیم؛ وقتی سنگهای صفا و مروه را می‌‌کندند، نزد شیخ احمد الیامی رفتم – سال گذشته هم نزد رئیس شئون دینی مسجدالحرام رفتم– به اوگفتم: «سؤالی دارم». گفت: «بفرمایید» پرسیدم:

«مراد از"ان الصفا و المروة من شعائر الله" این سنگها است یا مکانش؟ آیا جایزاست که آنها رابه ایران ببریم؟» پاسخ داد: «نه، جایز نیست». گفتم: «پس چرا آنها را خراب میکنید؟» جواب داد: «این طرح و برنامه مهندسان است. آنها علمی دارند و ما هم علم دیگری».

 

همان طورکه میدانید، کاروانهای حج یک برنامه آموزشی حساب شده دارند (چند جلسه ایران باشد، چند جلسه مدینه باشد و...). سابق برنامه‌‌های آموزشیتان برای زائران چطور بود؟

از آن سالی که سفر حج کاروانی شد (سال 45) و قرار شد من روحانی کاروان باشم، در ایران تنها دو جلسه داشتیم، بیشتر جلسات در مکه و مدینه برگزار میشد.

در جلسه اول، نخست من، مختصراً درباره مقدمات سفر حج صحبت می کردم سپس مدیر کاروان سخن میگفت.

در جلسه دوم پیرامون شناخت اماکن متبرکه وعظمت مکه و مدینه بحثهایی میشد.

مثلاً وقتی از تهران با کاروان «حسین آثم» میرفتم - مشهد پرواز نداشت- دو هفته قبل از حج، خود را به تهران میرساندم. آن مدت در یکی از شبستانهای مسجد شاه تهران که حالا به مسجد امام معروف است، با زائران قرار میگذاشتم .

یادم هست یک بار با این که به مدیر مسجد گفته بودیم، درهای شبستانها را بسته بودند. بنابراین مجبور شدیم، جلسه مناسک را در ایوانی که سمت چپ قبله قرار دارد، برگزارکنیم. آن زمان مردم برای شنیدن مناسک بسیار مشتاق بودند؛ زیرا احکام حج را بلد نبودند، اما حالا بیشتر کسانی که در جلسات حج حاضر میشوند، یا قبلاً به مکه رفته‌‌اند و در سفر های پیش احکام را یاد گرفته‌‌اند یا از طریق تلوزیون یا طرق دیگر مناسک را دیده و شنیده‌‌اند.

از این رو اشتیاق مردم آن زمان را ندارند.

علاوه بر آموزش تئوری، مناسک را عملی هم یاد میدادیم، به این معنا که در مسجد تهران کعبه‌‌ای میساختیم، خودمان دور آن طواف میکردیم و از دیگران میخواستیم پشت سرمان حرکات ما را تکرار کنند تا یاد بگیرند.

به هر حال برنامه آموزش مناسک را هم در تهران داشتیم، هم درمدینه. در مکه (بعد از اعمال) و مدینه زیارت دوره داشتیم.

معمولاً هر چه میخواستیم به زائران بگوییم، در زیارت دوره‌‌ها میگفتیم؛ زیرا موقعیت خوبی برای صحبت کردن بود. الآن هم زیارت دوره جاذبه‌‌اش را از دست نداده است، اما بیشتر مکانها خراب شده‌‌اند. از جمله زیارتگاههای آن زمان، خانه حضرت خدیجه(سلام الله علیها)، خوابگاه حضرت امیر(علیه السلام) در لیلة المبیت و محل ولادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) بود.

 

خانه حضرت خدیجه(سلام الله علیها) تقریباً کجا بود؟

داخل بازار «ابوسفیان»، سمت راست، خانه حضرت خدیجه بود که قبلاً درش از طرف سوق اللیل(بازار زرگرها) باز میشد، بعداً وهابیها آن را خراب کردند و به جایش دکه امر به معروف و نهی از منکر ساختند. آری! همان دکه محل خانه حضرت خدیجه بود

 

منبع: مجله صفا