غفرانگه رب

سلمان فارسى(رض) را بیشتر بشناسیم
نویسنده : معین حج - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦
 

بنا به نقل برخی مورخین، فوت حضرت سلمان(رض) در هشتم ماه صفر بوده است.

سلمان فارسی

به همین مناسبت برای شناخت بیشتر ایشان مطلبی را تقدیم می‌‌کنم.


سلمان فارسى از شخصیت‏هاى اسلامى بلندآوازه و از صحابه معروف پیامبراکرم(ص) است.

وى با این که ایرانى‌‌‏نژاد بود، در میان عرب‏ها و مسلمانان حجاز که غالباً عرب‏نژاد بودند، به مقامى رفیع و مرتبه‏اى بلند دست یافت.

در سال اول هجرى، هنگامى که پیامبر اکرم(ص) میان هر دو نفر از مسلمانان مهاجر و انصار پیمان برادرى برقرار نمود، میان سلمان و ابودردا (عُویَمر بن ‏زید) نیز عقد اخوت بست و در این ماجرا به سلمان فرمود: «یا سلمان أنت من أهل البیت و قد آتاک الله العلم الاوّل و الآخر و الکتاب الاوّل و الکتاب الآخر»؛ اى سلمان، تو از اهل‏بیت ما هستى و خداى سبحان به تو دانش نخستین و واپسین را عنایت کرده است و کتاب اوّل (نخستین کتابى که بر پیامبران الهى نازل شده بود) و کتاب آخر (قرآن مجید) را به تو آموخته است.(1)

ابوالبحترى روایت کرده: از حضرت على(ع) درباره شخصیت سلمان فارسى پرسش شد.

آن حضرت فرمود: «تابع العلم الاوّل و العلم الآخر و لایدرک ما عنده»؛ سلمان، به دست آورنده و پیروى کننده دانش نخست و دانش واپسین (یعنى تمامى معارف) بود و آن چه در نزد اوست، بر دیگران پنهان مانده است.(2) سلمان ‏فارسى به حُذیفة بن ‏یمان که از دوستان وى بود، درباره دانش و معرفت، چنین سفارش کرد:

«یا أخا بنى‏عبس، انّ العلمَ کثیرٌ و العُمرَ قَصیرٌ فَخُذ مِن العِلمِ مَا تَحتَاجُ إلیه فى أمر دینک ودع ما سواه فلا تعانه»؛ اى برادر طایفه بنى‏عبس، بدان که دانش، بسیار است و عمر انسان کوتاه، پس به مقدارى که در امر دین‏ات به آن نیاز دارى، به دست آور و مابقى را رهاکن و خود را در تحصیل آن به خستگى نینداز.(3)

از پیامبراکرم(ص) روایت شد: روح الأمین بر من نازل گردید و به من گفت که خداى متعال، چهار تن از صحابه مرا دوست دارد. از آن حضرت پرسیدند: یا رسول‏الله(ص)، آن چهار تن کیانند؟ پیامبر(ص) فرمود: آنان عبارتند از: على، سلمان، ابوذر و مقداد.(4)

سلمان فارسی

هم چنین قنبر از امیرمؤمنان(ع) و آن حضرت از پیامبر(ص) روایت کرد: آگاه باشید که بهشت برین، مشتاق چهار تن از یاران من است. خداوند سبحان به من دستور داده است که آنان را دوست داشته باشم. در این هنگام، تنى چند از صحابه مانند صهیب، بلال، طلحه، زبیر، سعد بن ‏أبى ‏وقاص، حذیفه و عمار یاسر به پیامبر(ص) نزدیک شده و از آن حضرت پرسیدند: اى پیامبر خدا(ص)! آن چهار تن کیانند؟ به ما نیز بشناسان تا ما هم آنان را دوست داشته باشیم. پیامبر(ص) فرمود: اى عمار! تو همانى که خداوند سبحان، شناخت منافقان را به تو عنایت کرد.

اما آن چهار نفر عبارتند از: اوّل: على‏ بن‏ ابى ‏طالب(ع)، دوّم: مقداد بن ‏اسود، سوّم: سلمان ‏فارسى و چهارم: ابوذر غفارى.(5)

سلمان که از رسول خدا(ص) و حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع) به مدال افتخار «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْت» نائل گردید.

مؤلف شهیر «اُسد الغابة»، زندگى‏نامه سلمان را از ابن ‏عباس به تفصیل نقل کرده است که خلاصه آن چنین است: وى از اهالى روستاى «جى» از توابع اصفهان بود و پدرش دهقان تلاشگر و از پیروان دین زرتشت در این روستا بود و به خاطر علاقه و محبت زیاد به فرزندش سلمان، او را از کار باز مى‏داشت و خدمت‏کار آتشکده زرتشتیان نمود.

اما سلمان با مسیحیان منطقه خود آشنا شد و به کیش مسیحیت درآمد. ولى با مخالفت شدید پدرش مواجه گردید. پدرش براى جلوگیرى سلمان از پیوستن به مسیحیان، وى را در بند نمود و در خانه خویش زندانى کرد.

سلمان از مسیحیان یارى جست و از بند و زندان پدر رها شد و به سوى شام هجرت کرد.

در آن جا با مسیحیت آشنایى بیشترى پیدا کرد و در کنار اسقف شام به خدمت‏کارى این دین پرداخت.

پس از درگذشت بزرگ مسیحیان در شام، به موصل رفت و پس از مدتى به «عموریه» نقل مکان کرد و در این مدت نیز به مسیحیت و مسیحیان خدمت مى‏کرد و هم درباره این دین الهى، تحقیق و تفحص بیشترى به عمل مى‏آورد.

پس از درگذشت بزرگ مسیحیان عموریه، به همراه گروهى از عرب‏هاى طایفه بنى‏کلب به شبه‏ جزیره عربستان هجرت کرد و عرب‏ها ناجوانمردانه وى را در وادى‏‌‌القرى به مردى از یهود فروختند.

مدتى نگذشته بود که مردى از یهودیان بنى‏قریظه، او را از آن یهودى خرید و به همراه خود، به مدینه برد.

سلمان، مدتى در این شهر به خدمت‏کارى یهودیان پرداخت. تا این که با دعوت پیامبر(ص) آشنا گردید و گمشده خود را در وجود شیرین پیامبر(ص) یافت.

وى، مسلمان شد و به فرمان رسول خدا(ص) با صاحب خود پیمان بست که قیمت خود را پرداخت کند و آزاد گردد.

مرد یهودى با وى عقد مکاتبه بست که در قبال کاشتن سیصد نهال خرما و پرداخت یک دیه کامل و چهل أوقیه طلا، وى را آزاد نماید.

پیامبر اکرم(ص) و برخى از صحابه آن حضرت، وى را یارى کردند تا قیمت کامل خویش را به یهودى پرداخت کرد و طعم آزادى را بار دیگر چشید و در زمره مسلمانان آزاد و یاران نزدیک رسول خدا(ص) درآمد.

سلمان در سالى که پیامبر(ص) میان هر دو مسلمانان عقد اخوت بست، به عقد اخوت ابودرداء درآمد و در جنگ خندق، از طراحان اصلى جنگ بود و از آن بعد در تمامى جنگ‏هاى مسلمانان شرکت نمود و حتى پس از رحلت رسول خدا(ص) در برخى از فتوحات اسلامى حضور فعال داشت.

وى پس از رحلت پیامبر(ص) به کوفه رفت و در آن جا مقیم گردید.

سرانجام در سال 35 هجرى قمرى در آخر خلافت عثمان و به قولى در اوّل سال 36 هجرى قمرى، بدرود حیات گفت.(6)

برخى از مورخان روز وفات سلمان را، هشتم صفر دانسته‏اند. اگر منظورشان صفر سال 35 قمرى باشد، پس وفاتش در آخرین سال خلافت عثمان‏ بن ‏عفان روى داده است.

ولى اگر مرادشان صفر سال 36 قمرى باشد، دانسته مى‏شود که وى در اوائل خلافت حضرت على(ع) زنده بود و حکومت مدائن را هم چون گذشته بر عهده داشت و پس از قریب به پنجاه روز از خلافت آن حضرت، در مدائن وفات یافت.

حضرت على(ع) آن هنگام در مدینه ساکن بود و هنوز به کوفه مهاجرت نکرده بود. آن حضرت، به قدرت الهی از مدینه به مدائن رفت و بر جنازه سلمان نماز خواند و وى را در همان مکان دفن نمود.

سلمان فارسى چه آن هنگامى که در مدینه ساکن بود و چه آن هنگامى که به کوفه هجرت کرد و چه آن هنگامى که از سوى عمر بن‏خطاب به حکومت مدائن منصوب شد، لحظه‏اى از محبت و دوستى حضرت على(ع) و خاندان وی غافل نشد.

او از یاران نزدیک رسول‏خدا(ص) و امام على(ع) و از شیعیان نخستین و راستین صدر اسلام است.

هم اکنون مرقد او زیارت‏گاه شیفتگان حقیقت و معرفت است.(7)

 

-------------

1. الریاض ‏النظرة (المحب الطبری)، ج1، ص 197 و سیر أعلام ‏النبلاء (ذهبی)، ج1، ص 142.

2. حلیة الاولیاء (ابونعیم اصفهانی)، ج1، ص 187.

3. همان، ص 189.

4. حلیة الاولیاء، ج1، ص 190 و الاستیعاب فى معرفة الاصحاب ( یوسف بن عبدالله)، ج2، ص 636.

5. تاریخ ‏دمشق، ج60، ص 177.

6. اسد الغابة فى معرفة الصحابه (ابن اثیر)، ج2، ص 328؛ رجال حول الرّسول (خالد محمد خالد)، ص 61.

7. نک: نفس الرحمن فى فضائل سلمان(رض) (نوری طبرسی)؛ سلمان‏الفارسى (عبدالله السّبیتی)؛ الاستیعاب فى معرفة الاصحاب،ج2، ص634؛ رجال ‏حول ‏الرسول، ص61؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه، ج2، ص328 و ألاصابة (ابن حجر عسقلانی)، ج2، ص 113