غفرانگه رب

تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد
نویسنده : معین حج - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢
 

اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِی جَاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَى قَتْلِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعا

تاسوعا و عاشورا 

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی؛ ایام شهادت امام حسین(ع) و اولاد و اصحاب باوفایش

بر مولای داغدار و عزادارمان؛ حضرت حجّة بن الحسن المهدی(عج) و تمام عاشورائیان راستین و پیروان واقعی مکتب اباعبدالله الحسین(ع) تسلیت و تعزیت باد.


شهادت امام حسین(ع)

تعطیلی کار در روز عاشورا

عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا(ع) قَالَ: «مَنْ تَرَکَ السَّعْیَ فِی حَوَائِجِهِ یَوْمَ عَاشُورَاءَ قَضَى اللهُ لَهُ حَوَائِجَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ مَنْ کَانَ یَوْمُ عَاشُورَاءَ یَوْمَ مُصِیبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُکَائِهِ جَعَلَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَوْمَ فَرَحِهِ وَ سُرُورِهِ وَ قَرَّتْ بِنَا فِی الْجِنَانِ عَیْنُه‏»؛[الأمالی الصدوق: 129]

امام رضا(ع) فرمود: هر کس روز عاشورا کارهاى خود را تعطیل کند، خدا حوائج دنیا و آخرتش را برآورده می‌‌کند،

و هر کس روز عاشورا را روز مصیبت و حزن و گریه خود قرار دهد، خداى عزوجل روز قیامت را روز خرسندى و شادیش سازد و در بهشت چشمش به ما روشن شود.

*******************

نتیجه اهانت به عزاداران حسینی

در روز عاشورا مردم از اطراف و اکناف شهر و روستاها به حسینیّه ها هجوم آورده بودند که اقامه عزادارى کنند و بعد از عزادارى سفره اى پهن مى‌‌کردند و اطعام مى‌‌دادند.

خوب چون جمعیت زیاد بود در حسینیه هم جا نبود، مردم در کوچه گاهى براى نوبت گرفتن و تناول غذا، مانع از عبور و مرور ماشین و خودروها مى‌‌شدند، تا اینکه وارد کوچه شوند و گاهى ازدحام عبور وسائل طول می‌‌کشید.

در این اوقات ماشینى از راه مى‌‌رسد و شلوغى مانع رفتن او مى‌‌شود. یکى از سرنشینان آن ماشین به تندى مى‌‌پرسد چه خبر است که این گذر آنقدر شلوغ است؟

یکى می‌‌گوید: مردم آمده‌‌اند از غذاى امام حسین(ع) تناول کنند.

آن سرنشین که زنى تهرانى بود گفت خاک برسرتان گدا گُشنه‌‌ها خجالت نمى‌‌کشید؟ بروید گم شوید چرا اینقدر شلوغ کرده‌‌اند؟!

این زن به ظاهر اشرافى، با گستاخى و بى حیائى به خود اجازه می‌‌‌دهد که به مهمانان آقا ابى عبدالله الحسین(ع) زخم زبان بزند تا به این وسیله راه باز شود و برود.

ولى فرداى آن روز که روز یازدهم محرم بود، مسئول نظافت حسینیّه می‌‌گوید من در قسمت آخر آشپزخانه حسینیّه به نظافت و نظم اثاثها مشغول بودم. تازه خورشید می‌‌خواست سو بزند که احساس کردم کسى درب حسینیّه را مى‌‌زند.

من خیال کردم رفقا هستند. درب را باز کردم. زنى را دیدم با چهره‌‌اى اشک آلود و پریشان، التماس کنان که اجازه دهید داخل حسینیّه شوم. گفتم چرا؟

گفت مرا راه دهید براى شما می‌‌گویم. وقتى که وارد شد، انگشت خود را با آب دهان تر مى‌‌کرد و مى‌‌مالید بر روى چهار چوب درب حسینیّه و می‌‌خورد و مرتب مى‌‌گفت آقاجان حسین جان غلط کردم، نفهمیدم مرا ببخش و با این کلمات در پیشگاه امام حسین(ع) عذرخواهى مى‌‌کرد.

بعد از کیف دستى خود دستمالى درآورد مقدارى از خاک درگاه را در آن ریخته آن را گره زد و در کیفش نهاد و بعد از من درخواست کرد که اگر غذائى از دیروز باقى مانده به من بده.

من گفتم خیر، چیزى از غذاى دیروز نمانده، باید همان دیروز براى صرف غذا مى‌‌آمدید.

دیدم آن زن به سر و صورت خود زد و اشک ریزان با صداى گره خورده گفت: دیروز از تهران براى دیدار فامیلم به یزد آمدم. ماشین ما از این کوچه می‌‌گذشت. جمعیت فشرده بود. گفتم براى چه این مشکل بوجود آمده؟

گفتند در حسینیّه نهار می‌‌دهند. من هم از روى نادانى و غرور، حرفهاى ناروایى زدم.

ولى شب در عالم خواب دیدم که هوا بشدت گرم است و من از شدت تشنگى گلویم مى‌‌سوزد و چشمهایم فضا را تیره مى‌‌بیند و مى‌‌خواهم از جوار همین حسینیّه بگذرم. در عالم رؤیا دیدم درب حسینیه باز است و سید بزرگوارى در کنار چهار چوب در ایستاده و هر کس که عازم حسینیّه است از این آقا براتى و اجازه نامه‌‌اى می‌‌گیرد و داخل مى‌‌شود. همچنین روبروى آن آقا، بانوئى مجلل به همین کیفیت نوشته‌‌اى به زنان می‌‌دهد تا وارد شوند. من پیش رفتم به آن خانم گفتم نوشته‌‌اى هم به من بدهید تا وارد شوم.

ایشان با حالى متأثر فرمود: شما به مهمان‌‌هاى ما اهانت کرده‌اى، چطور انتظار دست خط ما را دارى؟

من از شدت شرمندگى و عطش از خواب بیدار شدم و تا صبح خواب به چشمم راه نیافت و با خود فکر می‌‌کردم که در چه محلى به عزاداران جسارت کردم، تا اینکه ماجراى روز گذشه در نظرم آمد. حالا اگر غذائى وجود دارد به من بدهید.

گفتم: هیچ غذائى وجود ندارد. دیدم رفت تکه‌‌هاى نان که آلوده بود بدست گرفت و شست و خورد و در و دیوار حسینیّه را با گریه مى‌‌بوسید، بطورى که مرا سخت منقلب و گریان ساخت و می ‌گفت اى خاندان عصمت و طهارت و اى عزیز زهرا مرا ببخش.

 

(منبع: کرامات الحسینیّةج2)