غفرانگه رب

ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر مبارک
نویسنده : معین حج - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٢
 

السَّلامُ عَلَى أَبِی الْأَئِمَّةِ وَ خَلِیلِ النُّبُوَّةِ وَ الْمَخْصُوصِ بِالْأُخُوَّةِ

السَّلامُ عَلَى یَعْسُوبِ الْإِیمَانِ وَ مِیزَانِ الْأَعْمَالِ وَ سَیْفِ ذِی الْجَلالِ

السَّلامُ عَلَى صَالِحِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثِ عِلْمِ النَّبِیِّینَ الْحَاکِمِ فِی یَوْمِ الدِّینِ

 ولادت حضرت علی(ع)

ولادت با سعادت یگانه مولود کعبه؛ خلیفه بلافصل رسول الله(ص)،

اولین امام بر حق، امیرالمؤمنین؛ علی بن أبی طالب(علیه أفضل صلوات المصلّین)

بر حضرت حجة بن الحسن المهدی(عج) و تمام شیعیان تبریک و تهنیت باد.

روز پدر را نیز به تمام پدران متعهد و مخصوصا پدر عزیزتر از جانم تبریک می‌‌گویم.

در ادامه مطلب جریان «سؤالات یهودی از حضرت علی(ع) و مسلمان شدن او» را بخوانید.


در ایامی که رسول خدا(ص) از دنیا رفته بود، یک یهودی وارد مدینه شد و سراغ جانشین رسول خدا(ص) را گرفت.

سپس این یهودی سؤالاتی را از حضرت علی(ع) می‌‌پرسد که باعث مسلمان شدن او می‌شود.

این جریان زیبا و خواندنی را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.

نعمانى در کتاب «غیبت» از ابوایوب مؤدّب، از پدرش که معلّم بعضى از فرزندان حضرت صادق(ع) بود روایت کرده که گفت:

روزى که رسول خدا(ص) در مدینه رحلت فرمود، مردى از اولاد حضرت داود که بر دین یهود بود داخل مدینه شد. متوجه شد که کوى و بازار شهر از مردم خالى است.

از شخصی سؤال کرد: چه خبر است که شهر خلوت است؟ به او گفته شد: پیغمبر اسلام رحلت فرموده است.

شخص مزبور گفت: روز رحلت او با آنچه در کتابهاى ما(راجع به روز رحلت پیغمبر اسلام) ثبت شده مطابق است. سپس پرسید: مردم شهر به کجا رفته‏‌‌اند؟

به او گفتند: در مسجد اجتماع کرده‏‌‌اند.

مرد یهودى به مسجد آمد، دید ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف و ابو عبیده جراح در مسجدند و تمامى مردم اطراف آنان را گرفته‌‏اند.

مرد یهودى به مسلمانان گفت: راه را بر من باز کنید و مرا به کسى که پیغمبر شما او را جانشین خود قرار داده راهنمایى کنید. مسلمانان او را به ابوبکر هدایت کردند.

مرد یهودى نزد او آمد و گفت: مرى از اولاد داود و بر دین یهود هستم، آمده‏‌‌ام تا از چهار چیز از تو سؤال کنم تا اگر جواب گفتى اسلام اختیار کنم.

ابوبکر گفت: کمى صبر کن. در این هنگام امیرالمؤمنین على(ع) از یکى از درهاى مسجد وارد شد. ابوبکر رو به مرد یهودى نموده گفت: نزد این جوان(یعنى على علیه السّلام) برو و هر چه می‌‌خواهى سؤال کن.

مرد یهودى نزد آن حضرت آمده عرض کرد: على بن ابى طالب تو هستى؟

حضرت فرمود: تو فلانی فرزند فلانی از اولاد داود(پدران او تا حضرت داود را اسم برد) هستى؟

عرض کرد: آرى.

حضرت دست او را گرفته نزد ابوبکر آورد.

یهودى گفت: من از چهار چیز از این جماعت سؤال کردم، مرا به تو راهنمایى کردند. اینک آن چهار چیز را از شما سؤال می‌‌کنم.

حضرت فرمود: سؤال کن.

عرض کرد:

1) اولین حرفى که پیغمبر شما با خدا با آن تکلم کرد، در شبى که او را به آسمانها بردند و از نزد پروردگار متعال مراجعت کرد، چه بود؟

2) آن فرشته‌‌‏اى که در آسمان با پیغمبر شما مزاحمت کرد و بدو سلام نکرد که بود؟

3) آن چهار نفرى که مالک جهنم سرپوش را از آنها برداشت و با پیغمبر صحبت کردند که بودند؟

4) و خبر ده از منزل پیغمبرتان که در کجاى بهشت است؟

حضرت فرمود:

اما اولین کلامى که پیغمبرخدا(ص) بدان تکلم فرمود؛ قول خداى تعالى است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ‏»(بقره:285)(ایمان آورده است پیغمبر به آنچه فرستاده شده است بسوى او از جانب پروردگارش).

مرد یهودی عرض کرد: منظورم این کلام نیست.

امام(ع) فرمود: کلام رسول خدا(ص) «وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللهِ»(بقره:285)(و تمام مؤمنان به خدا ایمان آوردند).

یهودی عرض کرد: این را نیز نخواستم.

حضرت فرمود: بگذار آن امر پنهان باشد؟

عرض کرد: قانع نمی‌‌شوم تا اینکه مرا خبر دهى که آیا تو همان نیستى(که من براى دیدار او آمده‏‌ام و خداى تعالى در شب معراج درباره‌‏ات با پیغمبر تکلم کرد؟)

حضرت فرمود: اکنون که اصرار دارى پس بدان که وقتى رسول خدا(ص) از نزد پروردگار خویش مراجعت کرد، پیش از آنکه به جایگاه جبرئیل برسد، فرشته‌‌‏اى حضرت را ندا داد و گفت: اى احمد!

رسول خدا فرمود: لبیک(بلى).

گفت: خداى تعالى تو را سلام مى‏‌رساند و مى‌‏فرماید: سلام ما را بر آقا و ولىّ برسان.

پیغمبر فرمود: آقا و ولىّ کیست؟

عرض کرد: «على بن ابى طالب(ع)».

یهودى عرض کرد: به خدا سوگند راست گفتى و من در کتاب پدرم نیز چنین دیده‌‏ام.

على(ع) فرمود: و اما فرشته‌‌‏اى که با رسول‌‌خدا مزاحمت کرد، عزرائیل‏ ملک الموت بود، که از نزد ستمکارى از اهل دنیا برگشته بود، و آن ستمکار حرف بزرگى زده بود که عزرائیل‏ (بواسطه آن حرف) براى خدا غضب کرده بود. در این حال ملک الموت از نزد پیغمبر(ص) گذشت و مزاحمت نموده و حضرت را نشناخت. جبرئیل رو به او کرده گفت: اى ملک الموت! این رسول و حبیب خدا «احمد» است.

ملک الموت برگشت و دامان حضرت را گرفت و شروع به عذر خواهى نموده، عرض کرد: اى رسول خدا به واسطه کلامى که سلطان ستمکارى بر زبان جارى کرد غضبناک شدم و شما را نشناختم؟ حضرت عذر او را قبول کرد.

و اما چهار نفرى که مالک جهنم سرپوش از آنها برداشت پس قصه آنها چنین است که حضرت در آسمانها که عبور مى‏‌‌فرمود به مالک جهنم گذر کرد؛ و او هرگز نخندیده بود.

جبرئیل به مالک گفت: اى مالک! این پیامبر رحمت است.

مالک نگاهى به حضرت نموده تبسم کرد. حضرت به جبرئیل فرمود: به مالک دستور بده سرپوشى از سرپوشهاى جهنم را بردارد.

او سرپوشى برداشت. در این هنگام قابیل و نمرود و فرعون و هامان ظاهر شدند.

همین که نگاهشان به حضرت افتاد گفتند: اى محمد از خدا بخواه که ما را به دنیا برگرداند تا عمل صالح (رفتار نیک) به جا آوریم.

جبرئیل غضب کرد و با پرى از بالهاى خود اشاره کرد، مالک سرپوش را به جاى خود گذارد.

و اما جایگاه پیغمبر در بهشت، پس آن «بهشت عدن» است که خداى تعالى به قدرت (کامله) خود خلق فرموده، و در آن دوازده نفر وصى منزل دارند و بالاى آن منزلى است که «قبّة الرضوان» نام دارد و بالاى قبّة الرضوان منزلى است که «وسیله» نام دارد که در بهشت، مانند ندارد. همان «وسیله» جایگاه پیغمبر است.

مرد یهودى عرض کرد: به خداى یگانه راست گفتى. در کتاب جدّم داود که دست به دست به من رسیده است همین طور ثبت است.

اکنون من شهادت مى‏‌دهم که خدایى جز خداى یگانه نیست، و گواهى مى‏‌دهم که محمد(ص) رسول خدا است و همان کسى است که موسى(ع) به آمدن او بشارت داد، و گواهى مى‌‌‏دهم که وصىّ او و داناى این امّت؛ تو هستى.

سپس حضرت علی(ع) احکام و شرایع دین را به او تعلیم فرمود.

(منبع: الغیبة للنعمانی، ص 99)