غفرانگه رب

تسلیت شهادت امام صادق(ع) و دو کرامت از ایشان
نویسنده : معین حج - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
 

یَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ أَیُّهَا الصَّادِقُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ یَا حُجَّةَ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلَانَا

إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَى اللهِ وَ قَدَّمْنَاکَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا

یَا وَجِیهاً عِنْدَ اللهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ الله

 شهادت امام صادق(ع)

شهادت جانسوز و غریبانه ششمین خورشید آسمان امامت و ولایت،

رئیس مذهب جعفری،

حضرت امام جعفر صادق(علیه آلاف التحیة و الثناء)

بر جگرگوشه‌اش امام زمان(عج) و همه شیعیان تسلیت و تعزیت باد

دلـم هـواى بـقیـع دارد و غــم صادق***عـزا گـرفته دل مـن ز مـاتم صادق

دوباره بـیرق مشکى بـه دست دل گیرم***زنـم به سـینه که آمـد محـرم صادق

سـلام مـن بـه بـقیع و به تـربت صادق***سـلام مـن به مـدینه به غربت صادق

سـلام مـن به مـدیـنه بـه آسـتان بـقیع***سـلام مـن به بـقیع و کـبوتران بـقیع

در ادامه مطلب دو کرامت از مجموعه کرامات امام صادق(ع) را بخوانید.


اسم اعظم و قتل استاندار مدینه

پس از آن که داود بن على؛ استاندار مدینه از طرف خلیفه، مُعلّى بن خُنیس را احضار کرده و به قتل رسانید، امام جعفر صادق(ع) با او قطع رابطه نمود و به مدّت یک ماه نزد او نرفت.

روزى داود بن علىّ، مأمورى را فرستاد که امام(ع) را نزد او ببرند؛ ولى حضرت قبول ننمود.

محمّدبن‌سنان گوید: در حضور امام صادق(ع) بودم و با عدّه‌اى از دوستان، نماز ظهر را به امامت آن حضرت مى‌خواندیم که ناگهان پنج نفر مأمور مسلّح وارد شدند و به امام صادق(ع) گفتند: والى مدینه دستور داده است تا شما را نزد او ببریم.

امام(ع) فرمود: اگر نیایم، چه مى‌کنید؟

مأمورین گفتند: والى دستور داده است که چنانچه نیامدید، سر شما را جدا کنیم و نزد او ببریم.

حضرت فرمود: گمان نمى‌کنم بتوانید فرزند رسول خدا(ص) را به قتل رسانید.

گفتند: ما نمى‌دانیم تو چه مى‌گوئى، ما فقط مطیع امر والى هستیم و دستور او را اجرا مى‌کنیم.

حضرت فرمود: منصرف شوید و بروید، که این کار به صلاح شما نخواهد بود.

گفتند: به خدا سوگند، یا خودت و یا سرت را باید ببریم.

امام(ع) چون آنها را بر این تصمیم شوم جدّى دید، دست هاى مبارک خویش را بر شانه ها نهاد؛ و پس از لحظه‌اى، دستهایش را به سوى آسمان بلند نمود و دعائى خواند، که فقط ما این زمزمه را شنیدیم: «السّاعة، السّاعة»؛ پس ناگهان سر و صداى عجیبى به گوش رسید.

در این هنگام حضرت به مأمورین حکومتى فرمود: هم اکنون رئیس شما هلاک شد؛ و این داد و فریاد به جهت هلاکت او مى‌باشد؛ و مأمورین با شنیدن این سخنان از کار خویش منصرف شدند و رفتند.

بعد از رفتن مأمورین، من به حضرت عرض کردم: مولایم! خداوند، ما را فداى تو گرداند، جریان چه بود؟

حضرت فرمود: داود بن علىّ، دوست ما مُعلّى بن خُنیس را کشت؛ و به همین جهت، مدّتى است که من نزد او نرفته ام، بنابراین، او به واسطه افرادى پیام فرستاد که من پیش او بروم؛ ولى من نپذیرفتم تا آن که این افراد را فرستاد تا مرا به قتل برسانند.

و چون من، خداى متعال را با اسم اعظم دعا کردم تا او را نابود گرداند، خداوند نیز ملکى را فرستاد و او را به هلاکت رسانید.

********************

***************

*******

***

رفع حاجت بوسیله جنّ

محمّد بن مسلم به نقل از دربان امام صادق(ع) به نام مفضّل بن عمر حکایت کند:

روزى دو نفر از دوستان و اصحاب آن حضرت مقدارى پول نقد و دیگر اجناس از خراسان به سوى مدینه مى‌آوردند؛ در بین راه، عبورشان به شهر رى افتاد.

در آنجا یکى دیگر از دوستانشان نیز کیسه اى پول تحویل آنها داد تا خدمت امام صادق(ع) تحویل دهند؛ و مرتّب از آن کیسه محافظت و نگهدارى مى‌کردند، که مبادا مفقود شود.

همین که وارد مدینه منوّره شدند، قبل از آن که به حضور امام صادق(ع) شرفیاب شوند، به جستجوى اموال و اشیاء پرداختند، ناگاه با حالت تعجّب دیدند، که تمام آنها موجود است، مگر کیسه أمانى آن مردى که در بین راه براى حضرت فرستاده بود. هر چه تلاش کردند، آن کیسه را نیافتند.

یکى از آن دو نفر به دیگرى گفت: خدا به فریاد ما برسد، چه جوابى به حضرت بدهیم؟

دیگرى پاسخ داد: آن حضرت کریم و بزرگوار است، عذر ما را مى‌پذیرد، او مى‌داند که ما مقصّر نیستیم.

به هر حال اموال و پول ها را برداشتند و به محضر مبارک امام صادق(ع) شرفیاب شدند. سپس آن اموال را به خدمت حضرتش تقدیم کردند.

حضرت پیش از آن که آن اموال را بررسى و محاسبه نماید که چیست و چقدر است، فرمود: کیسه آن مرد رافضى، که از شهر رى براى ما فرستاده بود کجا است؟

آنها جریان خود را تعریف کردند.

امام(ع) فرمود: اگر آن را ببینید، مى‌شناسید؟

گفتند: بلى، آن را مى‌شناسیم.

حضرت پیش خدمت خود را صدا زد و فرمود: آن کیسه را بیاور، همین که کیسه را آورد، گفتند: این همان کیسه است.

و در این لحظه امام جعفر صادق(ع) فرمود: شبانگاه به مقدارى پول محتاج شدم، یکى از جنّیان را که از دوستان و شیعیان ما بود فرستادم تا کیسه را از بین اموال بردارد و بیاورد.

 

منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام جعفر صادق(ع)